|
love
|
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفرسفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
سفر بخیر دوست

خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم،
و ندایی که به من میگوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است...
... در میان من و تو فاصله هاست
گاه میاندیشم،
- میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجستهای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.
میتوانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...
...گاه میاندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.
شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب!
- افسوس
- کاشکی میدیدم!.
من به خود میگویم:
"چه کسی باور کرد.
"جنگل جان مرا
"آتش عشق تو خاکستر کرد؟...
... با من اکنون چه نشستها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن
در آویزد...

«چیز هایی هست که نمی توان به زبان آورد٬ چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمیکند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک میکنی ….اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد میکند٬ درک نخواهی کرد»
شاعر دستگیر میشود بازجویی ها دو روز ادامه می یابند و سر انجام نوزدهم ماه آگوست است که خون اسپانیا سرخ تر از همیشه در شریان جاری میشود...شاعر تیر باران شد.اسپانیا خون گریست و جهان برای همیشه لورکا را از دست داد.(احمد شاملو)

فدریکو گارسیا لورکا درخشانترین چهرهی شعر اسپانیا و در همان حال یکی از نامدارترین شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پرمایهی او، که از زندهگی ِ پُرشور و مرگ جنایت بارش نیز به همان اندازه آب میخورد.
به سال ۱۸۹۹ در فونته واکه روس ــ دشت حاصلخیز غرناطه ــ در چندکیلومتری ِ شمال شرقی ِ شهر گرانادا به جهان آمد. در خانوادهیی که پدر، روستایی ِ مرفهی بود و مادر، زنی متشخص و درس خوانده. تا چهارسالهگی رنجور و بیمار بود، نمیتوانست راه برود و به بازیهای کودکانه رغبتی نشان نمیداد اما به شنیدن افسانهها و قصههایی که خدمتکاران وروستاییان میگفتند و ترانههایی که کولیان میخواندند شوقی عجیبداشت. این افسانهها و ترانهها را عمیقاً به خاطر میسپرد، آنها را با تخیل نیرومند خویش بازسازی میکرد و بعدها به گرتهی آنها نمایش وارههایی میساخت و در دستگاه خیمه شب بازی ِ خود که از شهر گرانادا خریده بود برای اهل خانه اجرا میکرد.
عشق آتشین لورکا به هنر نمایش هرگز در او کاستی نپذیرفت و همین عشق سرشار بود که او را علیرغم عمر بسیار کوتاهش به خلق نمایشنامههای جاویدانی چون عروسی ِ خون، یرما، خانهی برناردا آلبا و زن پتیارهی پینهدوز رهنمون شد که باری شگفتانگیز از سنتهای اسپانیا و شعر پُر توش و توان لورکا را یک جا بر دوش میبرد.

شاید تا بحال به خیلی از چیزها فکر کرده باشیم که با استفاده از آن بتوانیم در کارها و زندگی خود موفق باشیم ولی خیلی از ماها به یک موضوع که واقعا نوعی معجزه در راه رسیدن به اهدافمان است٬ فکر نکرده ایم و اگر هم فکر کرده ایم زیاد اهمیتی برایش قایل نشده ایم و آن هم چیزی نیست جز <عشق>.
عظیم ترین خمیر مایه موفقیت عشق است.بدون عشق زندگی بی معنا بوده و تنها با عشق زندگی معنا پیدا می کند و تحرک می پذیرد حتی در سخترین روزها از زندگی این عشق است که مرحم بخش است. لذا اگر در جستجوی عشق باشیم نفس کشیدن نیز معنا خواهد داشت. برزگی میگوید:"آنگاه که بیاموزیم با عشق زندگی کنیم ٬زندگی کردن را آموخته ایم."
عشق و محبت را در گنجینه خویش نگه دارید. در آن زمان که ذخیره های مالی و حتی سلامتی خود را از دست دادید٬این گنینه های گران بها باقی خواهد ماند. باور کنید که هر کجا که عشق است در آنجا زندگی زیباتر جوشش دارد. وقتی خوب دقت کنیم خواهیم دید که خوشبخترین انسان کسی است که عاشقانه زندگی کرده و عاشق بوده است.
ما به راحتی می توانیم قدرت عشق را ببینیم فقط کافی است که به گذشته خود مراجعه کنیم تمام لحظات و خاطرات شکوهمندی که نقطه های تجلی زندگی ماست همان ایامی هستند که زندگی ما با عشق همراه بوده است. عشق اساس زندگی ماست و زندگی سعادتمند تنها در عشق واقعی خلاصه میشود نه در ظاهر زندگی.عشق نور و روشنی راه است در میان ابرهای تیره زندگی. عشق ستاره شامگاهی و صبحگاهی است. عشق نور و امید هر قلب٬معمار هر خانه و گرما بخش هر شعله است. در حقیقت عشق جادوگر است.عشق جریان پایان ناپذیر خون است در رگهای زندگی. این عشق است که به خون ما رنگ و گرما و حرکت می بخشد.
پس باید عشق را بیابیم. عشق باید چیزی باشد ماندگار٬چیزی که نابود نشود ٬چیزی که تنهایی ما را پرکند. چیزی که همه جا با من باشد و من نیز حضورش را حس کنم.
ای عشق بزرگ سایه ات را خواهانم٬ از من دریغ نکن.
آمین
گونلریمیز بیر-بیریندن یاماندی وین روزگار ما همه ماتم گرفته است
بیر- بیرریزدن آیریلمایون آماندی ای بد کسی که دست کسان کم گرفته است
یاخشیلیغی الیمیزدن آلیبلار نیکی برفت و در وطن غیر لانه کرد
یاخشی بیزی یامان گونه سالییبلار بد در رسید و در دل ما آشیانه کرد

دلم از باد خزان میلرزد، زانکه من زاده ی تابستانم
شعر من آتش پنهان من است، روز و شب شعله کشد در جانم
