تبليغاتX
 
love

 

 

 
love

 

دوست عزیزم بهروز مردان را از رفتن گریزی نیست همان گونه که رودها را از دریا و فصلها را از بهار، گر چه این بر خلاف تصوراتمان باشد.یقین بدان این آغازیست بر تحولی بنیادین که از یکنواختی های سرد زیستن ما را جدا میکند.میدانم که دوست داشتی از زندگی قدر مطلق بگیری و فقط خوشبختی های آن را داشته باشی.اما ما سعادتمان را با دشواریها و داشته هایمان را با نداشته ها و رفتنها را با بودن هایمان میسنجیم، پس آنرا نیز گریزی نیست.

در سرزمین قد کوتاهان
 معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفرسفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست

سفر بخیر دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:52  توسط farhad  | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:41  توسط farhad  | 

شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم،
و ندایی که به من میگوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است...

... در میان من و تو فاصله هاست
گاه میاندیشم،
- میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا،
زندگانی بخشد.
چشمهای تو به من آرامش می بخشد.
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجستهای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.

میتوانی تو به من،
زندگانی بخشی؛
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...

...گاه میاندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.

شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
- عجیب!
- افسوس
- کاشکی میدیدم!.
من به خود میگویم:
"چه کسی باور کرد.
"جنگل جان مرا
"آتش عشق تو خاکستر کرد؟...


... با من اکنون چه نشستها، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.

چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن
در آویزد...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:43  توسط farhad  | 

کهن دیارا سرسبز اگر ز خون ما می مانی این قطره هزار بار تقدیم تو باد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:6  توسط farhad  | 

«چیز هایی هست که نمی توان به زبان آورد٬ چرا  که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمیکند. اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک میکنی ….اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد میکند٬ درک نخواهی کرد»

 

شاعر دستگیر میشود بازجویی ها دو روز ادامه می یابند و سر انجام  نوزدهم ماه آگوست است که خون اسپانیا سرخ تر از همیشه در شریان جاری میشود...شاعر تیر باران شد.اسپانیا خون گریست و جهان برای همیشه لورکا را از دست داد.(احمد شاملو)

 

فدریکو گارسیا لورکا درخشان‌ترین چهره‌ی شعر اسپانیا و در همان حال یکی از نامدارترین شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پرمایه‌ی او، که از زنده‌گی ِ پُرشور و مرگ جنایت بارش نیز به همان اندازه آب می‌خورد.
به سال ۱۸۹۹ در فونته واکه روس ــ دشت حاصلخیز غرناطه ــ در چندکیلومتری ِ شمال شرقی ِ شهر گرانادا به جهان آمد. در خانواده‌یی که پدر، روستایی ِ مرفهی بود و مادر، زنی متشخص و درس خوانده. تا چهارساله‌گی رنجور و بیمار بود، نمی‌توانست راه برود و به بازی‌های کودکانه رغبتی نشان نمی‌داد اما به شنیدن افسانه‌ها و قصه‌هایی که خدمتکاران وروستاییان می‌گفتند و ترانه‌هایی که کولیان می‌خواندند شوقی عجیبداشت. این افسانه‌ها و ترانه‌ها را عمیقاً به خاطر می‌سپرد، آن‌ها را با تخیل نیرومند خویش بازسازی می‌کرد و بعدها به گرته‌ی آن‌ها نمایش واره‌هایی می‌ساخت و در دستگاه خیمه شب بازی ِ خود که از شهر گرانادا خریده بود برای اهل خانه اجرا می‌کرد.
عشق آتشین لورکا به هنر نمایش هرگز در او کاستی نپذیرفت و همین عشق سرشار بود که او را علی‌رغم عمر بسیار کوتاهش به خلق نمایشنامه‌های جاویدانی چون عروسی ِ خون، یرما، خانه‌ی برناردا آلبا و زن پتیاره‌ی پینه‌دوز رهنمون شد که باری شگفت‌انگیز از سنت‌های اسپانیا و شعر پُر توش و توان لورکا را یک جا بر دوش می‌برد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:25  توسط farhad  | 


تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم !!!!

و من اندیشه کنان

غرق این این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما

سیب نداشت!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط farhad  | 

زحمت متن زیر رو دختر عموی عزیزم کشیده که ازش واقعا ممنونم

شاید تا بحال به خیلی از چیزها فکر کرده باشیم که  با استفاده از آن بتوانیم در کارها و زندگی خود موفق باشیم ولی خیلی از ماها به یک موضوع  که واقعا نوعی معجزه در راه رسیدن به اهدافمان است٬ فکر نکرده ایم و اگر هم فکر کرده ایم زیاد اهمیتی برایش قایل نشده ایم و آن هم چیزی نیست جز <عشق>.

عظیم ترین خمیر مایه موفقیت عشق است.بدون عشق زندگی بی معنا بوده و تنها با عشق زندگی معنا پیدا می کند  و تحرک می پذیرد حتی در سخترین روزها  از زندگی این عشق است که مرحم بخش است. لذا  اگر در جستجوی عشق باشیم نفس کشیدن نیز معنا خواهد داشت. برزگی میگوید:"آنگاه که بیاموزیم با عشق زندگی کنیم ٬زندگی کردن را آموخته ایم."

عشق و محبت را در گنجینه خویش نگه دارید. در آن زمان که ذخیره های مالی و حتی سلامتی خود را از دست دادید٬این گنینه های گران بها باقی خواهد ماند. باور کنید که هر کجا که عشق است در آنجا زندگی زیباتر جوشش دارد. وقتی خوب دقت کنیم خواهیم دید که خوشبخترین انسان کسی است که عاشقانه زندگی کرده و عاشق بوده است.

 ما به راحتی می توانیم قدرت عشق را ببینیم فقط کافی است که به گذشته خود مراجعه کنیم تمام لحظات و خاطرات شکوهمندی که نقطه های تجلی زندگی ماست همان ایامی هستند که زندگی ما با عشق همراه بوده است. عشق اساس زندگی ماست و زندگی سعادتمند تنها در عشق واقعی خلاصه میشود نه در ظاهر زندگی.عشق نور و روشنی راه است در میان ابرهای تیره زندگی. عشق ستاره شامگاهی و صبحگاهی است. عشق نور و امید هر قلب٬معمار هر خانه و گرما بخش هر شعله است. در حقیقت عشق جادوگر است.عشق جریان پایان ناپذیر خون است در رگهای زندگی. این عشق است که به خون ما رنگ و گرما و حرکت می بخشد.

پس باید عشق را بیابیم. عشق باید چیزی باشد ماندگار٬چیزی که نابود نشود ٬چیزی که تنهایی ما را پرکند. چیزی که همه جا با من باشد و من نیز حضورش را حس کنم.

ای عشق بزرگ سایه ات را خواهانم٬ از من دریغ نکن.

آمین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط farhad  | 

حیدر بابا گویلر بوتون دوماندی                                  حیدر بابا تمام جهان غم گرفته است

گونلریمیز بیر-بیریندن یاماندی                                   وین روزگار ما همه ماتم گرفته است

بیر- بیرریزدن آیریلمایون آماندی                                ای بد کسی که دست کسان کم گرفته است

یاخشیلیغی الیمیزدن آلیبلار                                  نیکی برفت و در وطن غیر لانه کرد

یاخشی بیزی یامان گونه سالییبلار                      بد در رسید و در دل ما آشیانه کرد         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:37  توسط farhad  | 

دلم از باد خزان میلرزد، زانکه من زاده ی تابستانم

شعر من آتش پنهان من است، روز و شب شعله کشد در جانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:11  توسط farhad  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:10  توسط farhad  |